تبليغاتX
آیه های زمینی

آیه های زمینی

حس آن زمانی را دارم که پاهایم را گرفتند و مثل یک گوشت قرمز, لزج و خون آلود و رعشه ناک بیرونم آوردند

دلوم سی همتون تنگ میشه

     

خودومم موندوم باید ا کوجا شرو کونوم؟ اصلا باید چی بگوم؟ نمیدونوم، به خدا قسم نمیدونوم.
ها مو، باید ساعت 11.30 خونه باشوم.ولی مو خو گفته بودوم لباس زمستونه هاتونه جمع کنید.نگفته بودوم زمستون ا پیشتون میروم؟ آ دائی مونم رفتوم.... مونم رفتنی شودوم.خو، نه مس همه. نه والله.... چیمون مس ای و او بود که رفتنمون باشه؟ نه ایکه بدوم بیا. نه وولک، ینی مو که داروم  میروم به جان تو عشقه.... خو خوت میدونی همو، سی مو خودش دنایییه. آرزوم بود کاکو که مونم بعد یه دو سال آخرش بروم. ها وولک، میروم در می خونه، درشونه میزنوم نه ایطور..
خودمم نمیدونوم پ کی داروم حرف میزنوم. ولی خو شاید خوتی.... نه ایکه ا پیش خوت اومدوم. الان تو نظروم تونی..... مگه هی نمیگه زنده باد هرکی هنو که عاشقه..مگه چیامون سی ایکه بنویسیم، روز خداحافظی کم نبودن؟..مگه نون و چایی، خوشمزه تر از نون و پنیر نی؟.... آ دائی..... ریختیم به هم.. امشو ریختیمون به هم...... امشو باز پکرمون کردی....
امشو هم ا او شباس دائی...... داروم ایطور آه میکشوم.. آ.... اصلا نمیدونوم چی بگوم. هیچ نمیدونوم. وولک اوقتا با چه دل و جونی یه چی مینوشتیم. خدا نگه داره کلوچمونه که هنو بم امید میده. هنو دلش پ دلومه. ولی همیشه خو یه طور نمیمونه. دو سال پدرمون در اومد. دو سال چی که نکشیدیم. کم نی دائی، کم نی، به مولا کم نی.... لا اقل سی مو کنم نی....
حالوم بده کاکو، حالوم بده. خو مونم دل داروم. کی میگه نداروم.. ینی آدم نیسوم؟ ینی مو دلوم تنگ نمیشه؟
ها مونم دل داروم. دل مو هم تنگ میشه. مونم یه وقتایی یاد پیچ می افتوم. مونم دلوم سی او بالا تنگ میشه. مونم هر شب یاد او شبا می افتم. مونم یاد امشو تنهام می افتم.مونم یاد.... ااااه بسه دیگه کاکو..... ترو به قرآن بسه. حالوم بده. خرابوم امشو. خراب....نبودوم ایطوری..نه...نبودوم....
به مولا قسم خودمم نمیدونم داروم چی میگوم. ولی خو... هیچ.... اصلا ولش کن.....
میخام بروم دیگه دائی.... همه چی مونه خو گفتیم.... نزار دیگه ای یه کم دیگنم بگیم.. آ... بزار بروم..
ای دائی..ای کاکو....ای بوبا.....
...قطع کن دائی....نزار رسوا تر بشوم.....ها....قطع کن.....
خداحافظ پهلوان. خداحافظ بهمن سوییسی..... خداحافظ دائی.. خداحافظ شهر مو.... خداحافظ اهواز....... خداحافظ..... دلوم سیتون تنگ میشه....


اهواز/شهریور هشتاد و چهار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 11:44  توسط حسام  | 

سایه لال

زير چانه‌ام دستی است
فکر میکنم
به ساعت بعد از یک و نیم
در هوای دم کردهء اتاق
با چشمهایی که نشان از بیخوابی دیشب دارند و میسوزند
لب هايم خشک شده
و شاید باريك تر
لب هاي بي حالتم
زير چشم هايم طوق افتده
و روي گردنم هم انگار
چشمم به دیوار افتاد
و گمان کردم حتماً کسی
در آن عکس دست برده است
با مغزی که روز به روز
بیشتر به کُندی میگراید
تنها صحبت، قصه های راست راستکی و تازه
با اجازه
بی اجازه
ای........که کاش.....باز بگو.....شبم به خیر....
شکسته ام؟......بیشتر از پیشترها......
تک تک غریبه اند...باز هم؟......میدانم..

الو
شهرداری؟!
يک جنازه اینجا نشسته و خواب های نديده اش را
می بيند!
بوی تعفن اش مرا کلافه کرده
بیایید جعمش کنید........

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 19:30  توسط حسام  | 

زانوهای من زخم و زیلی بود.من از نارنجی بتادین میترسیدم

خیابان داغ بود. من پسرک کوچک، که میگویند شلوارکی زرد پوشیده بودم دست مادرم را گرفته بودم و چند قدم از او جلو تر راه میرفتم. میخواستم زود تر به پارک برسیم. هنوز وارد پارک نشده، بستنی خواستم. بستنی را با ولع میلیسیدم، زیر قطره های آبِ فواره ها میرفتم و شادی میکردم، روی سرسره های داغ بازی میکردم. مادر هم آن جا، روی یک صندلی نشسته بود و مرا نگاه میکرد. لبخند زد و گفت همینجا بازی کن، گم میشی ها. خندیدم و وقتی سرم را برگرداندم پسرک هم سن ام را دیدم که دست مادرش گرفته بود و ونگ میزد. با تعجب نگاهش میکردم.خوب یادم هست.میان دو درختی که، آقا بادکندک فروش با نخ شیرینی به هم وصل کرده بود ایستادم. بستنی ام را میلیسیدم و بادکنک ها را نگاه میکردم. همیشه عاشق بادکنکهای شکل دار بودم. به خودم آمدم و دیدم دیگر نه آقا بادکنک فروش را میبینم و نه مادر را. همه جا سرد شده بود، پاهایم میلرزید، دهانم تلخ شده بود. دیگر بستنی ام را نمیلیسیدم. بغض کرده بودم و هر زنی را میدیدم با امید به اینکه مادرم باشد سمتش میدویدم. دور خودم میچرخم و این طرف و آن طرف میرفتم و حواسم نبود که دارم ساقهء بوته هایی را که اسمشان را نمیدانم، زیر پا لگد میکنم. خیابان روبروی پارک دراز بود، پارک بزرگ بود، مردم زیاد بودند. اینها را دیده بودم. من ترسیده بودم. من گریه میکردم. من گم شده بودم.

عید بود. همه خانه پدربزرگ جمع شده بودیم. عمو محمود را خیلی دوست داشتم. تا دیدمش سمتش دویدم و سلام کردم، اما مشغول تبریک گفتن عید به بزرگترها بود و به من توجهی نکرد. رفتم و با بچه ها بازی کردم. تشنه ام شده بود و آمدم آشپزخانه که باز عمو محمود را دیدم. باز هم سلام کردم، اما مشغول حرف زدن با مادربزرگ و ناخونک زدن به غذاها بود. باز رفتم و با بچه ها بازی کردم. موقع شام شد. کنار مادر نشسته بودم اما چشم از آن طرف سفره بر نمیداشتم. منتظر بودم عمو محمود نگاهم کند تا سلامش کنم. یک آن نگاهش چرخید سمت من.
سلام عمو محمود....همه خندیدند. عمو محمود گفت، شیطون بعد از ظهر تا حالا داری واسه خودت بازی میکنی حالا یاده عموت افتادی؟ احساس میکردم خیت شدم. با درب نوشابه که روی سفره افتاده بود بازی میکردم. احساس بدی داشتم. بغضم نمیگذاشت چیزی بخورم. چند دقیقه نگذشت که پدربزرگ نگاهم کرد. متوجه بغضم شده بود. گفت چی شده بابا؟ چرا بغض کردی؟ دور و بری ها ساکت شدند و به من نگاه کردند. بچه های فامیل با چشم های گرد شده نگاهم میکردند و من بیشتر گریه میکردم.

تولد دختر عمه ام فاطی بود. مشکلات مالی پدر شروع شده بود و مادر هم درگیر مسائل پیش آمده بود و نتوانست با من به تولد بیاید. داشتیم با بچه ها بازی میکردیم که فاطی پیش ما آمد و گفت، بچه ها یه چیزی میخوام بگم ولی حسام نباید بشنوه. در حالی که احساس بدی داشتم از اینکه همبازی هایم باید بشنوند و من نباید بشنوم، اصرار میکردم که به من هم بگویید. برگشت و گفت، مادرم میگوید زن دایی بد است که نیامده تولد، او به ما بی احترامی کرده. بعد از اینکه این حرف را شنیدم به دستشویی رفتم تا دیگر حرفی نشنوم و اذیت نشوم، اما بغضم بیشتر شده بود و اشک در چشمانم. تا آخر شب ساکت بودم و موقع شام وقتی عمه ام میگفت، حسام جان برات چی بکشم نگاهش نمیکردم و خودم را به آن راه میزدم. ازش بدم می آمد. نمیدانم چرا هنوز هم که هنوز است یاد آن روز حس بدی به من میدهد.خانه که آمدم مادر متوجه ناراحتیم شده بود. هرچه پرسید چیزی نگفتم. خیال میکرد به خاطر مشکلات پیش آمده است. خوب یادم است. فکر میکرد خوابم برده و زنگ زد به خاله و گفت، حسام داره اذیت میشه اینجا، با خودتون ببریدش شمال. فردای آن روز گفت، پوریا به خاله گفته باید حسام هم همراهمان بیاید! همراهشان برو. گفتم نمیروم.میخواهم همینجا بمانم. گفت مگر جوجه اردک دوست نداشتی؟ آنجا زیاد است، به خاله میگویم برایت بخرد. باشد؟
اولین بار بود که تنها جایی میرفتم. باغ خاله اینا که رفتیم من از درخت پرتقال شان، پرتقال چیدم. سرم را که برگرداندم دیدم خاله زیر لبی میگوید آخی، و پوریا و آتوسا هم، به هم نگاه کردند و پوزخندی به من زدند.خاله موقع غذا برای من بهترین قسمت مرغ را میگذاشت و وقتی پوریا آرام میگفت، اِاِاِاِه اونو من میخواستم، خاله زیر لبی میگفت بچه گناه داره اینجوری نگو جلوش، و من غذا کوفتم میشد. پوریا انگار زیاد راضی از آمدن من نبود. بعد از اینکه من از دستشویی می آمدم، چون میدانست خاله از این کار بدش می آید، به دروغ به همه میگفت حسام ایستاده جیش میکند. یا اینکه با پاهای گِلی روی بالکن می آمد و به آقا ناصر میگفت حسام این کار را کرده. آن سال من دو ماه پیش خاله اینا بودم و بدترین سفر زندگی ام شد.

مدرسه میرفتم اما جسه ام هنوز خیلی کوچک بود. کاوه و هادی و فرزاد هیکلشان از من بزرگ تر بود. زورشان بیشتر بود. یادم می آید همیشه زنگ تفریح، اذیتم میکردند. ناظم مان، خانم اعطاء اینجور مواقع همیشه مرا پیش خودش نگه میداشت تا دیگر اذیتم نکنند، و من نمیتوانستم با بچه ها بازی کنم. تا آن روز که عمو امین، پسر عمهء پدرم با هماهنگی با پدر و مادر آمد مدرسه مان. خودش و زنش توی بخش برنامه و کودکِ، صدا و سیما کار میکردند. خانم اعطاء آمد توی کلاس و اسم مرا صدا زد. به بچه ها گفت، حسام قراره فیلم بازی کنه و به شوخی گفت فردا باید ازش امضاء بگیرید. پیش برنامه ای بود برای برنامهء گلدونه ها. من تنها یک دقیقه نشان داده میشدم. نقش من این بود که هدفونی روی گوشم است و فیلم ویدئو را از روی میز بر میدارم و در ویدئو میکنم. تا مدتی بعد از آن کاوه و بچه ها اذیتم نمیکردند، اما خوب بعد از مدتی فراموششان شد. هنوز یکی از عقده های زندگی ام زدن یک پس سری محکم به کاوه است. خیلی محکم میزد. برایم عادت شده بود که هر روز نان و پنیرم را برای چهار نفر قسمت کنم.

فکر کنم کلاس پنجم بودم. بعد از ظهر بود. من و مازیار توی دبیرستان حضرت آمنه، کلاس فوق العاده داشتیم. داشتم کلاس میرفتم که پنج یا شش پسر عرب که بیست سال کمتر نداشتند جلو ام را گرفتند. نمیدانستم چه خبر شده. یکی شان که انگار رئیس شان بود میگفت، جیبهایش را بگردید. بعد رو کرد به من و گفت، شماره را کجا گذاشتی؟ نمیدانستم چه میگوید. میگفت تو به دختر عموی من که میشود خواهر این، شماره داده ای. یعنی من، پسرک کلاس پنجمی به دختری شماره داده بودم!
مچ دست مرا محکم گرفته بود و میگفت، برادرش میخواسته با چاقو بزند توی صورت من. من نگذاشتم که این کار را بکند وگرنه الان گوشهء خیابان بودی. با خودم میگفتم عجب پسر خوبیست که اینقدر هوای مرا داشته. بر خلاف قیافهء وحشتناکش چقدر مهربان است. نمیدانستم چرا دارم همراهش میروم. وقتی پرسیدم، گفت بیا بریم تا کیف ات را ازشان بگیرم. ما عقب تر از بقیهء دوستانش راه میرفتیم. یکی شان که خیلی لاغر بود و کلاه لباس سورمه ای اش  را جلو صورتش کشیده بود و بند های کلاه را به هم گره زده بود، پیش ما آمد. زد توی گوشم و خندید. بغضم گرفته بود. گریه کردم. تا آن روز چاقوی غیر از کارد میوه خوری ندیده بودم. نشانم داد و گفت اگر گریه کنی میزنمت. من به زور دیگر گریه نکردم. دستم را محکم گرفته بود. به آخر پارک رفتیم. روی سکو نشسته بودیم که باز همان پسره لاغر آمد و کاپشن و ساعت مرا در آورد و با خودش برد. توی آن زمستان با یک لباس آستین کوتاه بودم. صدای تیک تیک دندانهایم تا چند متر آن طرف تر میرفت. دوستانش میگفتند، گناه داره کاپشنش رو بهش بده. ولی خوب نداد. دور آتش نشسته بودند و فکر کنم چیزی میکشیدند. دوتاشان سمت من آمدند و با مشت مرا میزدند. چرایش را خودم هم نمیدانم. فقط میدانم قضیهء شماره تنها بهانه ای بود. باز تنها شدم با آن پسر. دست مرا ول کرد و رفت چند متر آن طرف تر. نمیدانم چه شد که دویدم، فقط میدانم که در یک آن با خودم گفتم اگر باز هم بگیردم حتماء با همان چاقو مرا میزند، پس سریع تر دویدم. تا نیمهء راه را آمد و نمیدام چه شد که دیگر نیامد. هنوز داشتم میدویدم که صدای ایست شنیدم. ایست! ایست! دو سرباز دنبالم بودند. تا دیدمشان سر جایم خشکم زد. کیفم را گرفتند و وسایلم را بیرون ریختند. گریه میکردم. نمیپرسیدند چرا گریه میکنی، میگفتند ها کن، میخواهم دهانت را بو کنم. دبیرستان نزدیک ترین جایی بود که مرا میشناختند. وقتی رفتم مادر آنجا بود. غش کرده بود. همه دنبالم بودند. گردنم کامل کبود شده بود. دستهایم و کمی از شکمم، هم. چند ساعتی را که نبودم به کلانتری خبر داده بودند. به کلانتری رفتیم. نمیدانستم برای چه باید روی آن همه ورق را امضا کنم. بعدترها که فکر کردم دیدم عجب شانسی آوردم، اگر ساعتی دیگر پیششان میماندم معلوم نبود چه میشود!

به این نتیجه رسیده بودم که ای کاش دختر بودم. در محیط خانواده زیاد به من محبت میشد و لیلی به لالای من میگذاشتند. مخصوصاء در خانوادهء پدرم، شاید محبوب ترین نوه من بودم.یکی آرزویش بود چانه ام را گاز بگیرد، آن یکی دستش همیشه میان موهایم بود و با موهایم بازی میکرد. اما توجه ای که از بابت هم سن هایم لازم داشتم را به خود نمیدیدم. آنها به دختران هم سنشان که شلوار های رنگی استرچ، میپوشیدند توجه میکردند و همیشه برای هم از کارهایی که با دخترها کرده اند خالی میبستند. من فقط نگاهشان میکردم. زانو های من همیشه زخم و زيلی و خاک و خلی بودند، و من از بتادینی که به پایم میمالیدند متنفر بودم. شلوار هایی که در خانه میپوشیدم معمولا زانو هایشان پاره شده بود و بچه های کوچه وقتی در خانهء ما می آمدند و مرا با این شلوار میدیدند یک جوری نگاهم میکردند. دوست داشتم دختر باشم و دوستانم بیشتر از این به من توجه کنند، حتی به قیمت آنکه سرایدار ساختمان مان، به جای اینکه در فکر تنها گیر آوردن دختر همسایه در آسانسور باشد که به زور ببوسدش، به جایش مرا ببوسد. دخترهای هم سن من همه موهای بلندی داشتند. دامن های رنگ و وارنگ می پوشيدند و به سرشان سنجاق های رنگی زيبا می زدند. پسرهای همبازی من دخترهای سجناق رنگی را دوست داشتند. دوست داشتم دختر باشم و دست و پایم زخمی نباشد تا دوستانم به خاطر شلوار پاره ام و زانوهای زخمی ام یک جوری نگاهم نکنند. بچه های مدرسه هر روز برای هم چیزهای جالبی را که فامیل هایشان از خارج برایشان آورده بودند مدرسه می آوردند و نشان هم میدادند. شکلاتهای خارجی می آوردند و زنگ های تفریح با هم میخوردند. هر ماه یک کیف و کفش عوض میکردند. در ميان مشکلات مالی پدر و مادر در آن روزها جايی برای کیف و کفش های نو و زیبا برای من نبود. بچه تر از آن بودم که عشقی را که پشت نارنجی بتادینم بود بفهمم.

دهان پدر بزرگ همیشه بوی خدا میداد. تا ما نوه ها را میدید ردیفمان میکرد و برایمان از خدا و هزار و چهارصد پیغمبرش میگفت. یادم است که همیشه سورهء یوسف یکی از داستانهایی بود که فکر میکرد برایمان نگفته و همیشه تعریفش میکرد. نوه های دیگر هرکدامشان میان صحبتش با آوردن بهانه ای از زیر گوش دادن آن حرفهای تکراری در میرفتند. من اما خجالت میکشیدم میان صحبتش جایی بروم. میگفتم شاید ناراحت شود.برای همین بود که همیشه میگفت، حسام بیشتر از همهء نوه هایم به حرفهای من توجه میکند. مستمع خوبیست. این ذهنیت باعث میشد تا هر بار وقت بیشتری را برای تعریف داستانهایی که تا به حال هزار بار شنیده بودم، صرف من کند و مرا از دیدار دوباره اش بیزارتر کند.

اکثر دوستانم سیگاری بودند. در ذهن سطحی نگرم سیگار را میوه ای ممنوعه میدانستم که آدمهای بی بند و بار میخوردند. یک روز ظهر داشتم میرفتم خانه که در ساختمان نیمه کارهء نزدیک خانه مان دو دختر را دیدم، که داشتند سیگار میکشیدند.فکر میکردم دختری که سیگار میکشد حتماء فاحشه است. تعجب کرده بودم، چون قیافهء آنها به فاحشه ها نمیخورد.آنها مقنعه سرشان بود و آرایش نکرده بودند. با خودم میگفتم فاحشه ها که مقنعه سر نمیکنند. کم کم برایم عادی شده بود که اکثر اطرافیانم را سیگار به دست ببینم. از سیگار بدم نمی آمد اما برای خودم دوست نداشتم. اکنون گاهی دلم برای بوی، بهمن سوییسی تنگ میشود!

دوران دبیرستان، تحول چشم گیری در زندگی ام بود. دوستانم زیاد شده بودند. هر جا آشنایی داشتم. محله خودمان همه مرا میشناختند. بین دوستانم محبوب بودم و در اکثر جمع ها کسی روی حرف من حرفی نمیزد. تا جایی که میتوانستم با همه صمیمی بودم و به یاد ندارم که جواب بدی را با بدی داده باشم. برنامه هایی که میدیدم، هم سن هایم کمتر نگاه میکردند. وقتی صحبتی ازشان به میان می آمد، چند نفری دورم جمع میشدند و ساکت نگاهم میکردند و من هم صحبت میکردم. شعرهایی را که دوست داشتم روی تخته سیاه مینوشتم و هم کلاسیهایم یک جوری نگاهم میکردند. در راه دبیرستان دختر های هم سن ام زیاد نگاهم میکردند و من در جوابشان یک لنگهء ابرو ام را بالا می انداختم. چیزهایی وارد زندگی ام شده بود که تا آن زمان فکرشان را هم نمیکردم. سالهایی را گذرانده بودم که حد اقل آن زمان دوست ناشتم حتی برای لحظه ای به عقب برگردم و فکرشان را بکنم. گاهی فکر می کنم کابوس های آن روزها بود که از رويای شيرينی که می ديدم بيدارم کردند.........

روزهای ديگری آمدند. روزهايی که بايد هويت خودم را پيدا می کردم. روزهايی که هنوز ادامه دارند در دنيايی جديد که از دنيايی که من پشت سر گذاشتم چيز زيادی نمی داند. اما من بدم نمی آید بازگشتی به عقب داشته باشم. روزهایی برای مرور خاطره های، مبارزه های قديمی و فهميدن اينکه در مقايسه با بسياری از پسران سرزمينم چقدر خوشبخت بوده ام . اين روزها دیگر شاید روزهای فکر کردن باشند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:18  توسط حسام  |